اولین خاطراتی که به یاد می آورم به زمانی برمی گردد که من حدود دو سال سن داشتم. ما در خانه ی پدری مادرم زندگی می کردیم و تمام تارو پود زندگی مان جنگ، بمباران، شهید و آه و افسوس بود. آه و افسوس هر روزه ی از دست دادن یکی از عزیزانی که می شناختیم و نمی شناختیم. پدرم تازه دو تا از برادرهایش و خیلی از دوستان و همکاران اش را در جنگ از دست داده بود و هنوز داشت از دست می داد.عموی بزرگم حکم پدری مهربان برای همه داشته بود و آن عموی دیگرم که دانشجوی فلسفه دانشگاه تهران بود عصاره ی فرهنگ خانوادگی پدرم بود. سوال، شک، کنجکاوی و کتاب.
خواندن و نوشتن که یاد گرفتم، روزنه ای از دنیای جادویی کتاب ها به رویم گشاده شد. پدرم کتابخانه خودش را داشت. همان طور که آن عموی دیگرم و پدربزرگم که نزدیک به پنجاه سال معلمی کرده بود، هم در قامت میرزای مکتب و هم در قامت معلم آموزش و پرورش دوره پهلوی اول و دوم. اما از این میان کتاب های عمویی که دیگر نبود، و همه می گفتند توی کتاب هایش غرق بود، بیش از همه مرا به خودش می کشید. رد کتاب هایش را توی کتاب خانه ی پدربزرگم پیدا کرده بودم. تعداد زیادی کتاب فلسفه و منطق و تعدادی داستان و رمان.
کتاب گهواره شمس آل احمد اولین کتابی بود که از آن مجموعه ی گیرا دستم گرفتم. او در کتابش به شرح خاطرات پراکنده ای از خودش، خانواده اش و همچنین روزهای منتهی به مرگ برادرش پرداخته بود. اولین بار بود که از دنیای کتاب های کودکانه به یک فضای رئال خاکستری به نسبت سردی پرتاب می شدم. آدم های توی کتاب، خود شمس، جلال و سیمین از جنس آدم بزرگ های که من می شناختم نبودند. جلالی که سیگار می کشید، لبی تر می کرد، و سیمینی که از مرگ جلال در آغوش برادر شوهرش زارزار می گریست در ذهن منی که شاید ده سال بیشتر نداشتم چیزی می ساختند که تا سال ها بعد همراه من بود. بعدها کتاب های به مراتب غنی تر و پرتری خواندم ولی انگار شور داستان با مرگ جلال آغاز شد.
ما را در سایت زلزله و مدیریت بحران دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 196